زندگی با تن و روانی خاکستری | پایگاه خبری آتیه کار

زندگی با تن و روانی خاکستری

زندگی با تن و روانی خاکستری

شاید همه خودروهای اسقاطی تهران که مدت هاست از رده خارج شدند، نصیب شهرری می شود و همه خودروهای استاندارد شهر، از آن مردم قسمت دیگر شهر.
شاید همه خودروهای اسقاطی تهران که مدت هاست از رده خارج شدند، نصیب شهرری می شود و همه خودروهای استاندارد شهر، از آن مردم قسمت دیگر شهر. دود صنعتی شدن روانه ریه های مردم این قسمت شهر است و بهره هایش نصیب مردم آن سوی شهر.
شهرری، خیابان های مرکزی شهر چون آزادی و انقلاب، مناطقی چون اقدسیه و دروس در شمال شهر، مناطقی اند که بیشتر مواقع از آلودگی مصون نمی مانند. با حسابی سرانگشتی شاید بتوان گفت تنها مناطق پای کوه و غربی شهر هستند که شاخص آلودگی را در حد پایین تری نشان می دهند. مردم این مناطق قرار است در درازمدت به انواع و اقسام بیماری های جسمی و روحی مبتلاشوند. بی خیال که نگاه کنیم، یک هوای آلوده است که نهایتا می خواهد
خس خسی به قفسه سینه مردم دهد و سوزش چشمی به بار بیاورد، باعث مرگ که نمی شود. کمی با خیال تر که نگاه کنیم ، افسردگی است، پرخاشگری است، حواس پرتی است، سکته و ایست قلبی است، سرطان است که از صدقه سر هوای آلوده، گریبان مردم را گرفته، دودستی و رها نمی کند. این گزارش، شرح کوتاهی است از همزیستی مردم شهرری با هوای آلوده که یکی از آلوده ترین مناطق تهران است.
تحمل ماسک را ندارم
دستفروشی است ٦٠ ساله، کنار میدان اصلی بساطش را پهن کرده. وقت ناهار است، قابلمه یی فلزی در دستانش است و ناهار می خورد. از بس چشمانش را تنگ کرده، ریز شده اند. اسپری بدن، سنجاق قفلی، کش، زیپ و گیره های رنگی مو می فروشد. آسم دارد و مانند پیرزن ها، کیسه قرصی همراهش است و نشانم می دهد. ظهرها می آید بساطش را می چیند کنار پیاده رو، همان جا ناهار می خورد، کاسبی می کند و شب هم جمع می کند و می رود. «تحمل ندارم ماسک بزنم. نفسم تنگ تر می شود.» هوای آلوده شهر را که به میان می آورم، می گوید. میدانی که پیرمرد خرم آبادی در آن کار می کند، میدان اصلی شهر است.

محل تردد انواع تاکسی های قدیمی و جدید. از رده خارج شده و پر صدا تا خودروهایی چون پژو و سمند که ردیف شده اند در ایستگاه تاکسی آن طرف خیابان. کنار بقیه مریضی هایش، آسم هم دارد. آنقدر که از مریضی ها و حجم دردهایش گفت، اشتهایش کور شد و باقی غذایش را به کناری گذاشت. می گوید: «پالایشگاهی که در ١٠ کیلومتری اینجاست، مسبب این آلودگی هاست. این دودی که به حلق ما می رود، فقط از حجم ماشین ها نیست. اصل کار آن پالایشگاه است.» کنار آسم اش، دوری از خانواده هم دارد، تنهایی هم دارد، شب ها هم با بغض می خوابد. همه اینها را خودش می گوید، پسرجوانی، مغازه کاپشن و شلوارفروشی مردانه یی را می چرخاند.

دبیرستانی است و چند روزی را در هفته کار می کند. از حجم بیماری هایی می گوید که با شروع فصل سرما، گریبان خودش و اقوام و دوستانش را می گیرد. به درمانگاهی در خیابان روبه رویی اشاره می کند و می گوید: «هوا که سرد می شود، درمانگاه همیشه شلوغ است، مردم دایم مریض می شوند. علایم شبیه سرماخوردگی است اما سرماخوردگی که نیست. دکترها می گویند به خاطر آلودگی هواست که همه سردرد و آب ریزش و گلو درد دارند.» ساختمان روبه رویش را نشانم می دهد و می گوید: «از ساختمان نیمه کاره روبه رو که شش طبقه هم بیشتر نیست، می شود هاله خاکستری میدان را به خوبی دید. من که به سوزش چشم می افتم. اما خواهری دارم که از خودم بزرگ تر است، او همیشه مشکل تنفسی پیدا می کند. برای همین خانه اش را از اینجا به سعادت آباد برده. روزهایی هم می شد که دستانش زخم می شد. دکترش می گفت همه اینها عوارض هوای آلوده شهر است.»
مواقعی که شنگولم، هوا خوب است

پاساژی دور میدان را گرفته، خلوت است، دم ظهر. پیرمردی در حال روزنامه خواندن در مغازه اش است که وارد می شوم. دوست دارد از تجربیاتش بگوید. روزنامه اش را به کناری می گذارد و از حال و روزش در ٨٢ سالگی می گوید: «روزهایی که هوا خوب نیست را زود می فهمم. نفس تنگی و حواس پرتی، نشانه های من برای آلودگی اند. هر روز که هوا خوب نیست و آلودگی زیاد است، راه خانه را پیدا نمی کنم. از توی مغازه فکر می کنم که از کجا باید بروم تا به خانه برسم. تا سر خیابان می روم، می مانم که باید سمت راست بروم یا چپ. بعد از کلی فکر کردن راهم را انتخاب می کنم. اما روزهایی که حالم خوب است و حواسم سرجایش، می دانم حتما هوا خوب است. هواشناسی می تواند از روی حواس من، اعلام آلودگی یا پاکی هوا کند.»
مشکلات روحی آزارم می دهد

بوی نان فروشی سر ظهر، می کشاندم پای ویترین مغازه. فروشنده، مردی است حدود ٤٠ ساله که سعی می کند با مشتریانش خوشرو باشد. حرف که از آلودگی هوا می شود، سردردهایش را وسط می آورد و مشکلات روحی و رفتاری اش. «وقتی هوا خراب است، حال آدم ها هم بد می شود. سردردهای عجیبی می گیرم که اگر کسی در مغازه باشد و بتواند بچرخاند، راهی خانه می شوم. رفتارم با دیگران هم پرخاشگرانه می شود. تمام سعی ام را می کنم که با مشتریان درست و مودبانه صحبت کنم، اما بعضی اوقات واقعا همه چیز به هم می ریزد.» مرد نان فروش اینها را می گوید در حالی که بازهم دارد سعی می کند با آرامش و طمانینه صحبت کند.
ردیف تاکسی های زرد و سبز در ایستگاه صف کشیده اند. راننده ها منتظر مشتریانشان ایستاده اند و گپ می زنند. راننده یی که نوبتش شده، بازنشسته نیروی انتظامی است. روزی دو سه ساعت هم با تاکسی اش کار می کند تا از پس مخارج برآید. می گوید: «دوماه پیش، عمل قلب کرده ام. مدتی را هم خارج از تهران، در شهرمان، همدان ماندم تا مثلاهوای بهتری تنفس کنم. فکر می کردیم همدان با تهران خیلی فرق دارد.» اینها را با پوزخندی می گوید و مقصر را دست اندرکاران سوخت می داند. « اگر مشکل در خودروهاست و می خواهند با پلاک نکردن ماشین ها جلوی آلاینده بودنشان را بگیرند، که این همه ماشین دودزا در همین میدان شهرری می آیند و می روند و آب از آب هم تکان نمی خورد. ماشین ها را گازسوز کردند که بهتر شود، بدتر شد. اگر پشت یک ماشین گازسوز در ترافیک راه بروید، از دودش خفه می شوید.»
گردوخاک بنایی طلاست
سینه ساعت فروشی که زیرپله یی را برای فروش اجناسش انتخاب کرده، هم خس خس می کند. او هم تقصیرها را به گردن پالایشگاه نزدیک شهر می اندازد. مرد دیگری که بنایی می کند، لباس هایش را که تازه شسته نشانم می دهد. «یکی نیست بگوید کار هر روز ما شده همین، از یک طرف لباس سفید بپوشیم از طرف دیگر لباس سیاهی که انگار قیر رویش پاشیده اند، تحویل زن مان بدهیم. سوار موتور که می شوم، صورتم پر از دوده می شود. گوش هایم پر از چرک سیاه شده.»
شغلش بنایی است و می خواهم گرد و خاک روی لباسش را به شغلش ربط بدهم. می خندد و می گوید: «خاک و خل بنایی، طلاست در برابر این حجم سیاهی و آلودگی. دولت باید اتوبوس های دولتی را از خیابان ها جمع کند. البته مردم هم باید رعایت کنند. رسانه ها نقش مهمی در این زمینه دارند، باید ذهن مردم را شست و شو دهند بلکه این فرهنگ استفاده از وسایل نقلیه عمومی جا بیفتد.»
همزیستی با آلودگی
چادرش را به دندان گرفته و کوچه را می پیماید تا به سر خیابان برسد. آنقدر خستگی در صورتش هست که منتظر نخستین تاکسی است که او را به خانه برساند. آلودگی هوا، بهانه یی است برای زن میانسالی تا از دردهای زندگی اش بگوید. «مشکل قلبی دارم، هر روز که برای کاری از خانه بیرون می آیم، شبش حتما باید به بیمارستان فیروزآبادی سری بزنم. هرچه که فکر می کنم ممکن است به کارم بیاید، در کیفم دارد. از اسپری تا ماسک آلودگی هوا تا زیرزبانی. هرچه فکرش را بکنید. روزی دو بار اسپری می زنم تا بتوانم نفس بکشم. از صبح که از خانه بیرون آمدم، دو بار اسپری کردم. باید آرام راه بروم تا نفسم نگیرد.»

زن ٥٠ ساله خانه داری است و کسی گمان نمی کند ممکن است آلودگی هوا گریبان او را هم گرفته باشد. می گوید: «این دردها و بدبختی مال ما طبقه صفرهاست، مال ما که خانه مان زیر دکل فشار قوی است، مال ما که شوهرم در بیمارستان بستری است و دخترهای جوان و نوجوانم با این همه استعداد به خاطر بی پولی باید خانه نشین شوند و ترک تحصیل کنند.» از آلودگی هوا پرت شدم به مصایب زندگی مردمان جنوبی ترین منطقه تهران. زنی میانسال که همه چیز را به هم ربط می دهد، شاید هم همه چیز به هم ربط دارد. شاید هم حرف مرد ساعت فروش آن سوی خیابان درست باشد. شاید همه خودروهای اسقاطی تهران که مدت هاست از رده خارج شدند، نصیب شهرری می شود و همه خودروهای استاندارد شهر، از آن مردم قسمت دیگر شهر. دود صنعتی شدن روانه ریه های مردم این قسمت شهر است و بهره هایش نصیب مردم آن سوی شهر.
منبع: روزنامه اعتماد

مطالب مرتبط:

My title
تمامی حقوق مطالب وب سایت اختصاصی پایگاه خبری آتیه کار می باشد.

طراح سایت: سایت ستاپ Sitesetup